زن و سرکوب در ایران؛ از اعدام تا لگد

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ 

تاریخ معاصر ایران پر از لحظه‌هایی‌ست که در آن بدن و حیات زن، میدان نزاع ایدئولوژی و قدرت بوده است. جمهوری اسلامی در طی بیش از چهار دههٔ گذشته نشان داده است که سرکوب زنان تنها یک سیاست فرعی یا مقطعی نیست، بلکه جزئی از شاکلهٔ هویتی و بنیان بقای آن است. در این میان، دو رخداد اخیر ــ تأیید حکم اعدام شریفه محمدی، فعال کارگری و اجتماعی، به‌اتهام «بغی»، و لگدزدن یک نیروی بسیج به زنی در گچساران به‌دلیل نداشتن روسری ــ به‌روشنی تصویر می‌کنند که چگونه حاکمیت، زن را نه به‌عنوان شهروند، که به‌مثابهٔ تهدید و دشمن تعریف می‌کند. این دو واقعه در ظاهر جدا از هم‌اند؛ یکی در سطح رسمی و قضایی و دیگری در سطح خیابان و بدن. اما در واقع ریشه‌ای مشترک دارند؛ زن‌ستیزی نهادی‌شده و دیکتاتوری‌ای که خشونت علیه زنان را هم قانون‌مند کرده و هم در قالب رفتار اجتماعی نیروهایش عادی ساخته است.

شریفه محمدی، یک فعال کارگری و مدنی‌ست که به‌جرم «بغی» به اعدام محکوم شده است. «بغی» در ادبیات فقهی و قضایی جمهوری اسلامی به‌معنای شورش و قیام علیه «حاکم اسلامی» است؛ اصطلاحی که در طول تاریخ همواره بهانه‌ای بوده برای خاموش‌کردن صدای مخالفان. اطلاق چنین اتهامی به زنی که جز دفاع از حقوق کارگران و آزادی‌های مدنی کاری نکرده است، بیش از هرچیز نشان می‌دهد که دستگاه قضایی چگونه به بازوی سرکوب سیاسی و جنسیتی بدل شده است.

این حکم تنها تصمیمی قضایی نیست؛ بلکه نوعی نمایش قدرت نیز است. حکم اعدام شریفه محمدی حامل این پیام است؛ هر زنی که بخواهد از مرزهای تعیین‌شده عبور کند، باید آمادهٔ حذف فیزیکی باشد. در ایران امروز، جرم شریفه نه «بغی» به‌معنای شورش مسلحانه، بلکه سرباز زدن از پذیرش نقش تحقیرشده‌ای‌ست که حکومت برای زن تجویز کرده است.

علاوه بر این حاکمیت می‌خواهد با صدور چنین حکم ظالمانه و بی‌پایه‌ای از مخالفان زهر چشم بگیرد و به آن‌ها این پیام را بدهد که جمهوری اسلامی هرچند حاضر است در مقابل کشورهای خارجی هر خفتی را بپذیرد و هر امتیازی بدهد تا حکومت ظالمانه‌اش تداوم یابد، در برابر مردم آزادی‌خواه ایران، از هیچ سبعیتی ابایی ندارد و هر جنایتی را برای ادامهٔ این حکومت شیطانی، مجاز می‌شمارد. 

در سوی دیگر، ویدئوی لگدزدن یک نیروی بسیجی به زنی که حجاب بر سر نداشت، به‌طرزی تکان‌دهنده خشونت روزمره و عریان علیه بدن زن را به نمایش گذاشت. صحنه‌ای که یادآور سرکوب‌های خیابانی پس از قتل مهسا امینی است. در این تصویر، زن تنها به‌خاطر انتخاب پوشش خود تحقیر می‌شود، به زمین پرتاب می‌شود، و بدنش عرصهٔ انتقام‌گیری ایدئولوژیک می‌گردد.

این خشونت خیابانی ادامهٔ همان منطقی است که در دادگاه شریفه محمدی اعمال شد. هر دو از یک جا سرچشمه گرفته و تغذیه می‌شوند؛ تملک بدن زن به‌عنوان ملک مطلق حاکمیت. اگر دستگاه قضایی حکم اعدام صادر می‌کند، و نیروی بسیج لگد می‌زند؛ هر دو یک کار می‌کنند: یادآوری اینکه زن هیچ حقی بر بدن و سرنوشت خود ندارد.

نکتهٔ مهم این است که این رفتارها تصادفی نیستند. زن‌ستیزی در جمهوری اسلامی یک سیاست ساختاری است که ریشه در دو محور دارد. نخست فقه مردسالارانه‌ای که زن را موجودی فرودست، ناقص و نیازمند کنترل تعریف کرده است. دوم دیکتاتوری سیاسی‌ای که برای بقای خود نیازمند انقیاد نیمی از جامعه است. زنان، به‌عنوان نیمی از جمعیت و نیرویی که با آزادی خود می‌توانند تغییر اجتماعی را سرعت بخشند، هدف اصلی این سرکوب قرار گرفته‌اند.

زن‌ستیزی در ایران نه‌فقط یک تبعیض جنسیتی، که بخشی از ماشین سرکوب سیاسی است. همان منطقی که کارگر معترض را «مخل امنیت» و دانشجوی منتقد را «فتنه‌گر» می‌نامد، زن بی‌حجاب را نیز «فاسد» و فعال زن را «باغی» معرفی می‌کند.

دیکتاتوری‌ها برای تثبیت قدرتشان نیازمند دشمن‌سازی دائمی‌اند. در ایران، بدن زن به دشمن دائمی بدل شده است؛ دشمنی که باید یا پوشانده شود یا حذف. حجاب اجباری نماد این منطق است. آن‌گاه که زنی روسری‌اش را برمی‌دارد، حاکمیت این عمل را نه به‌عنوان انتخابی فردی، بلکه به‌مثابهٔ اعلان جنگ تعبیر می‌کند. از همین‌رو، لگدزدن به یک زن در خیابان و صدور حکم اعدام برای زنی دیگر، در حقیقت دو روی یک سکه‌اند: هر دو تلاشی‌اند برای رام‌کردن بدنی که سرپیچی کرده است.

تفاوت میان این دو رویداد در ظاهر این است که یکی در چارچوب «قانون» و دیگری در خیابان رخ داده است. اما مرز میان قانون و خشونت در ایران مدت‌هاست محو شده است. قانونی که زن را به‌جرم «بغی» به اعدام محکوم می‌کند، همان قانونی است که به نیروی بسیج اجازه می‌دهد در خیابان لگد بزند و سپس مصونیت قضایی داشته باشد. ظلم خیابانی و ظلم قانونی مکمل یکدیگرند.

ریشهٔ همهٔ این خشونت‌ها را باید در ترس جست‌وجو کرد؛ ترس حاکمیت از آزادی زن. زنِ آزاد یعنی زنِ مطالبه‌گر؛ زنی که به خیابان می‌آید، کار می‌کند، بدنش را پس می‌گیرد و قدرت حاکم را به چالش می‌کشد. شریفه محمدی و زن بی‌حجاب گچساران هر دو نماد همین آزادی‌اند؛ یکی در عرصهٔ فعالیت مدنی و دیگری در عرصهٔ زندگی روزمره. و هر دو، به‌همین دلیل، هدف خشم دیکتاتوری قرار گرفته‌اند.

این خشونت‌های سیستماتیک تنها بر قربانیان مستقیم اثر نمی‌گذارد؛ بلکه جامعهٔ زنان ایران را در کلیت خود تهدید می‌کند. وقتی اعدام یک زن فعال یا لگدزدن به یک زن در ملأ عام رخ می‌دهد، پیامی به همهٔ زنان ارسال می‌شود: «اگر مقاومت کنید، سرنوشت شما هم همین است.» این همان سیاست ارعاب جمعی‌ست که از ابتدای انقلاب تا امروز ادامه یافته است.

اما تجربه نشان داده است که چنین خشونت‌هایی نه‌تنها زنان را خاموش نکرده، بلکه بر مقاومت آن‌ها افزوده است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» پاسخی بود به همین خشونت‌های انباشته.

هرچه سرکوب زنان شدیدتر می‌شود، بحران مشروعیت حاکمیت نیز عمیق‌تر می‌گردد. جامعهٔ جهانی به‌وضوح می‌بیند که جمهوری اسلامی نه یک دولت معمولی بلکه حکومتی است که زنان را دشمن می‌پندارد. از همین روست که تأیید حکم اعدام شریفه محمدی یا لگدزدن به یک زن در خیابان، بازتابی گسترده می‌یابد و وجههٔ حکومت را بیش از پیش مخدوش می‌کند.

اگر این دو واقعه را کنار هم بگذاریم، یک تصویر روشن پدید می‌آید؛ در ایران امروز، زن‌بودن خود به جرمی نابخشودنی بدل شده است. شریفه محمدی در دادگاه به‌جرم بغی محکوم می‌شود، چون زن است و معترض. زن گچسارانی در خیابان لگد می‌خورد، چون زن است و بی‌حجاب. هر دو به ما می‌گویند که دیکتاتوری حاکم بر ایران زن را نه انسان، که ابزاری برای نمایش قدرت و کنترل می‌بیند.

اما تاریخ نشان داده است که هیچ دیکتاتوری با سرکوب زنان به بقای پایدار نرسیده است. زنانی که در برابر لگد خیابانی و حکم اعدام ایستاده‌اند، حاملان امید به آزادی‌اند. خشونت علیه آنان نه نشانهٔ قدرت حکومت، بلکه علامت ضعف و هراس آن است.

ارسال دیدگاه